***
|
دو شنبه 28 آذر 1390برچسب:, :: 14:27 :: نويسنده : marjan
امروز همه جا ابری است ....
من تنها مانده ام ..
و دلم نه
نصیحت
می خواهد و نه دلداری ...
دلم کنج خلوتی برای درهم شکستن و گریستن می خواهد ...
دلم دیگر تنگ دیدار کسی
نیست حتی تو ...
دیدنت هم دردی را دوا نمی کند ...
تو نمی دانی انسان بودن و تنها ماندن میان میلیاردها همنوع چه دردی است ..
تو چه می دانی درد چیست ...
برای من درد یک جور است و برای تو یک جور دیگر ..
درد تو نخواستن است و درد من خواستن .. .
من زبانت را نمی فهمم و تو زبان مارا ..
و این یعنی هر کدام باید راه خودمان را برویم ...
اما
پس چرا تو رفته ای و من هنوز بلاتکلیفم ..!!؟ " تو دوست نداشته باش .. .
من دوست می دارم ...
دوست نداشتن حق توست ...
و دوست داشتن تکلیف من .. . تو عاشق نباش ، من عاشق هستم .. .
عشق من اگر هم کفایت نکند ، تنها سفر می کنم.....
بـــــــــچـــــــه هــــاااا خدایــــــــی بــــــی نـــظـــــر نـــــــریـــــداااا.....
![]() ای کـاش تـنـهــا یـکــــنـفــر...
اااااا باز داری بی نظر میری....!!!!!! |